تبليغاتX
سیب ترش

به نام او که همیشگیست....

40 روز از نبودنت می گذرد.

40 روز دیوار های خانه صدای مهربانت را نشنیده اند. 

40 روز است که به ابتذال مرگ می اندیشم و به دستان بی رحمش که چطور دستانت را گرفت و تورا با خود برد.

همه میهمانها می آیند و می روند اما من فقط تو را میبینم آن گوشه کنار همان صندلی همیشگی کنار آن همه خاطرات .

تو نشسته ای و به من و میهمانها لبخند میزنی لبخندت رنگ دیگری دارد دیگر آن رنگ زمینی نیست آبی شده و آسمانی.

40 روز خورشید صدای سلامت را نشنیده و شب آرزوهای کوچک و بزرگت را در آغوش نکشیده 

40 روز از نبودنت می گذرد و من هر روز صبح  از خواب بر می خیزم و به طلوعی خیره می شوم که دیگر سحری ندارد. 

خورشید  می آید و میرود بدون آنکه حتی لحظه ای برای نبودنت توقف کند.

آه دنیای بی رحمیست ساعتها می آیند عقربه ها به دنبال هم می دوند

و تقویم  چهلمین روز نبودنت را به رخ می کشد.

پ.ن:دستم به نوشتن واسه چهلمین روز نبودنت نمی رفت آروم بخواب مهربون.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:7 به قلم سیب ترش |