به نام او که همیشگیست....
40 روز از نبودنت می گذرد.
40 روز دیوار های خانه صدای مهربانت را نشنیده اند.
40 روز است که به ابتذال مرگ می اندیشم و به دستان بی رحمش که چطور دستانت را گرفت و تورا با خود برد.
همه میهمانها می آیند و می روند اما من فقط تو را میبینم آن گوشه کنار همان صندلی همیشگی کنار آن همه خاطرات .
تو نشسته ای و به من و میهمانها لبخند میزنی لبخندت رنگ دیگری دارد دیگر آن رنگ زمینی نیست آبی شده و آسمانی.
40 روز خورشید صدای سلامت را نشنیده و شب آرزوهای کوچک و بزرگت را در آغوش نکشیده
40 روز از نبودنت می گذرد و من هر روز صبح از خواب بر می خیزم و به طلوعی خیره می شوم که دیگر سحری ندارد.
خورشید می آید و میرود بدون آنکه حتی لحظه ای برای نبودنت توقف کند.
آه دنیای بی رحمیست ساعتها می آیند عقربه ها به دنبال هم می دوند
و تقویم چهلمین روز نبودنت را به رخ می کشد.
پ.ن:دستم به نوشتن واسه چهلمین روز نبودنت نمی رفت آروم بخواب مهربون.


