من بودم و تو ماه میان دستانمان می تابید و در چمن زارهای بی جان نفس می کشیدیم.
خوب یادم هست آن شب را .که آغوشت را برایم باز کرده بودی
و من خرامان خرامان به سوی تو می آمدم.خود را در پناه دستان پرمهرت رها کردم
و تو شیرین ترین لبخند را بر لبان زیبایت آفریدی آنگاه من بودم و ستارگان
من اوج می گرفتم از شادی بودنت و آنها چشمک زنان جشن مارا مزین می کردند
تو آن پایین در بین گلهای شقایق و اقاقی به دیوانگیم می خندیدی
و شاید مرا مجنون دیوانه ای می دیدی که به هیچ دلبسته است .
آری تو مرا و خاطرات مرا مضحکه آسمان و آسمانیان کردی و دلم را شکستی
صدای شکستن قلبم به گوش آدمیان رسید و بغض آسمان ترکید.
ستارگان شرمنده بودنت شدند و کاینات نبودنت را طلب کردند
اما من فقط برایت زندگی خواستم و خوشبختی .
نه تو دیگر نیستی!
من هستم و روزهای تلخ و بی سرانجام
من هستم و غم از دست دادن تو
و تو دیگر نیستی
نیستی
پ.ن1:مخاطب خاصی ندارم فقط خواستم کمی متفاوت تر از همیشه بنویسم!
پ.ن2:من برگشتم .جواب همه مهربانی های شما یاران عزیزم را خواهم داد ممنون از تمام کسانی که در این مدت من و وبلاگم را تنها نگذاشتن.



