تبليغاتX
سیب ترش
به نام خداوندگار سیب

من بودم و تو ماه میان دستانمان می تابید و در چمن زارهای بی جان نفس می کشیدیم.

خوب یادم هست آن شب را .که آغوشت را برایم باز کرده بودی 

و من خرامان خرامان به سوی تو می آمدم.خود را در پناه دستان پرمهرت رها کردم

و تو شیرین ترین لبخند را بر لبان زیبایت آفریدی آنگاه من بودم و ستارگان

 من اوج می گرفتم از شادی بودنت و آنها چشمک زنان جشن مارا مزین می کردند

تو آن پایین در بین گلهای شقایق و اقاقی به دیوانگیم می خندیدی

و شاید مرا مجنون دیوانه ای می دیدی که به هیچ دلبسته است .

آری تو مرا و خاطرات مرا مضحکه آسمان و آسمانیان کردی و دلم را شکستی

صدای شکستن قلبم به گوش آدمیان رسید و بغض آسمان ترکید.

ستارگان شرمنده بودنت شدند و کاینات نبودنت را طلب کردند

 اما من فقط برایت زندگی خواستم و خوشبختی .

حال من هستم و .... 

نه تو دیگر نیستی!

 من هستم و خاطرات تو

 من هستم و روزهای تلخ و بی سرانجام 

من هستم و غم از دست دادن تو 

و تو دیگر نیستی 

نیستی 

نیستی 

پ.ن1:مخاطب خاصی ندارم فقط خواستم کمی متفاوت تر از همیشه بنویسم!

پ.ن2:من برگشتم .جواب همه مهربانی های شما یاران عزیزم را خواهم داد ممنون از تمام کسانی که در این مدت من و وبلاگم را تنها نگذاشتن.

                      

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 22:49 به قلم سیب ترش |