به نام خداوند سیب
من فراموش شده ام ،از یادها .
تصویر مرا حتی گنجشکک خانیمان نیز فراموش کرده.
من سوخته ام .نسلی سوخته دارم و جسمی سوخته تر .
صدایم برای گوشهایم ناآشناست،
آنها فراموش کرده اند این حنجرها روزی صوتی داشتند و نوایی.
دیوارهای اطاقم به من با تعجب نگاه می کنند،
آنها مرا به یکدیگر نشان می دهند و در گوش هم نجوا می کنند .
هنگامی که به آسمان می روم ابرها و کوها
هر چه تلاش می کنندتا مرا به یادآوردند نمی توانند.
و حتی انسانها،انسانهای اطرافم
و آنانکه ادعایی برمحبت به من دارند،
آنها نیزپاک کرده اند مرا از صفحه دفتر خاطراتشان .
آری من فراموش شده ام.


