به نام خالق تنها ترین سیب ترش
جاده به پایان می رسد و من در بین سروها قدم می زنم.
سکوتی عجیب در اینجا ساکن است سکوتی که حکایت از
رازها و قصه های غریب دارد.
داغی هوا سنگها را نیز داغ کرده اما صورتکها خم به ابرو نمی آورند.
آنها عادت کرده اند که لبخند همیشگی عکسشان را حفظ کنند .
قدمهایم را سریع تر بر می دارم و به سنگ مزار طفلی 13 ساله می رسم .
روی مرمرش نگاشته شده تارخ طلوع و غروبش اما چه فایده
کاش به جایش تاریخ شاد بودنهایش را می نگاشتند.
آن طرف تر سنگ قبر مادریست درد کشیده دخترک بر سر قبرش ضجه می زند .
تمام روحم به درد می آید.
به سراغ جای خالی خود می روم جایی که هر هفته به سراغش می آیم
تا انس بیشتری پیدا کنم.می آیم تا تاریکی و عذاب آن شب کاسته شود.
هربار حس آزادی سراسر روحم را فرامی گیرد
و در انتهای این حس به آرامشی بی نظیر می رسم.
کم کم گرما جای خود را به زوزه های باد می دهد و خورشید
با عجله پا به فرار می گذاردهوا وهم انگیز و یاقوتی شده است.
قبر خالیم این بار پر می شود جسدم و خون تنم گلگون می کنند
سیاهی خاکسترم را چیزی در سینه ام نمی تپد و این یعنی پایان خستگی هایم.

پ.ن:دوستهای گلم تو نظر سنجی اول نشدم اما خوشحالم دوستهای خیلی خوبی پیدا کردم .
با تشکر از سایت نایت اسکین


