تبليغاتX
سیب ترش

  

به نام خالق تنها ترین سیب ترش 

جاده به پایان می رسد و من در بین سروها قدم می زنم.

سکوتی عجیب در اینجا ساکن است سکوتی که حکایت از

رازها و قصه های غریب دارد. 

داغی هوا سنگها را نیز داغ کرده اما صورتکها خم به ابرو نمی آورند.

آنها عادت کرده اند که لبخند همیشگی عکسشان را حفظ کنند .

قدمهایم را سریع تر بر می دارم و به سنگ مزار طفلی 13 ساله می رسم .

روی مرمرش نگاشته شده تارخ طلوع و غروبش اما چه فایده

کاش به جایش تاریخ شاد بودنهایش را می نگاشتند.

آن طرف تر سنگ قبر مادریست درد کشیده دخترک بر سر قبرش ضجه می زند .

تمام روحم به درد می آید.

به سراغ جای خالی خود می روم جایی که هر هفته به سراغش می آیم

تا انس  بیشتری پیدا کنم.می آیم تا تاریکی و عذاب آن شب کاسته شود.

هربار حس آزادی سراسر روحم را فرامی گیرد

و در انتهای این حس به آرامشی بی نظیر می رسم.

 کم کم گرما جای خود را به زوزه های باد می دهد و خورشید

با عجله پا به فرار می گذاردهوا وهم انگیز و یاقوتی  شده است.

قبر خالیم این بار پر می شود جسدم و خون تنم گلگون می کنند

سیاهی خاکسترم را چیزی در سینه ام نمی تپد و این یعنی  پایان خستگی هایم.

                                  

پ.ن:دوستهای گلم تو نظر سنجی اول نشدم اما خوشحالم دوستهای خیلی خوبی پیدا کردم .

با تشکر از سایت نایت اسکین

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:8 به قلم سیب ترش |