چند وقتیه مثل سایه تو هوای زندگی قدم می زنم.
چند روزه که وقتی از خواب پامیشم خورشید منو نمی بینه.
چند شبه مهتاب نورش رو به من هدیه نمی ده.
خیلی وقته که گلهای قالی سنگینی قدمهای منو حس نمی کنند.
حتی دیوارهای خونه هم دیگه به صدای من گوش نمیدن .
انگار یه مدته هر حرفی که می زنم جوابی ازش نمی شنوم
یا شایدم می شنوم ولی برام قابل فهم نیست.
زمزمه زیر لبم تو این مدت شده یک بیت از یک شعر قدمی که می گه:
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
پ.ن:دوستهای گلم به لینک زیر توجه کنید نظرسنجی برترین وبلاگ ماه
http://www.night-skin.com/topblog
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:53 به قلم سیب ترش
|