به نام خالق تنهایی
می گریزم از غم هایم و می شتابم تا گریزم بی ثمر نماند .
هرچه بیشتر می روم نزدیکتر می شود .هرچه بیشتر میدوم نفسهایم کم و کم تر می شود.
در بی راهه های زمان گم می شوم و مضحکه خاطرات مرده می گردم.
خاطراتی سراسر آلوده آلوده به زشتی ها
تیغ تیز گوشه حمام , داغی خون دستهایم , تلاطم امواج خروشان زندگی , صدایی حسرت الود ,
آهی نهفته و دردی نهان همه و همه در لحظه هویدا می شود
سست شدن پاهایم و خواب رفتن پلکهایم حوضی از خون برایم به جای می گذارد.
من از داغی خونها می سوزم اما کمی بعد احساس سبک بالی می کنم.
دیگر نه گرمایی حس می کنم و نه سوزشی .....


