به نام خالق تاریکی
به دنیا امدم در یک روز سرد پاییزی اندکی کودکی کردم و بعد سریع بزرگ شدم بزرگ و بزرگتر
خیلی زود همه چیز را فهمیدم.
خیلی زود احساس تنهایی کردم.
خیلی زود ستاره های شبهایم بی نور و بی نورتر شد و خیلی زود سراسر قلبم یخ زد .
خانه ایی که در ان بزرگ شدم حوضی داشت وسط حیاطش و باغچه ایی کوچک کوچک قدر بال پروانه ها
بوی ریحان فضای حیاط را پر می کرد و صدای کنده شدن سیب شیرین ترین موسیقی عمرم بود
در ان خانه ستاره هایی داشتم پرفروغ و زیبا و روشن و بدون هیچ سیاهی
قلبی داشتم بزرگ که تمام ستارگان و اهالی خانه را در خود جای داده بود اما......
اما خیلی زود زمانه تاسش را ریخت و در بازی روزگار نوبت به من رسید بازی شروع شد و من باختم من به این بازی باختم و بازنده میدان شدم بازنده ایی که هیچ گاه طعم پیروزی را نچشید

اکنون تنهایم تنهاتر از همیشه می خواهم بروم به جایی دیگر جایی که بازیم ندهند اهالیش.


