تبليغاتX
سیب ترش

به نام خالق  تاریکی

به دنیا امدم در یک روز سرد پاییزی اندکی کودکی کردم و بعد سریع بزرگ شدم بزرگ و بزرگتر

خیلی زود همه چیز را فهمیدم.

خیلی زود احساس تنهایی کردم.

خیلی زود ستاره های شبهایم بی نور و بی نورتر شد و خیلی زود سراسر قلبم یخ زد .

خانه ایی که در ان بزرگ شدم حوضی داشت وسط حیاطش و باغچه ایی کوچک کوچک قدر بال پروانه ها

بوی ریحان فضای حیاط را پر می کرد و صدای کنده شدن سیب شیرین ترین موسیقی عمرم بود

در ان خانه ستاره هایی داشتم پرفروغ و زیبا و روشن و بدون هیچ سیاهی

قلبی داشتم بزرگ که تمام ستارگان و اهالی خانه را در خود جای داده بود اما......

اما خیلی زود زمانه تاسش را ریخت و در بازی روزگار نوبت به من رسید بازی شروع شد و من باختم من به این بازی باختم و بازنده میدان شدم بازنده ایی که هیچ گاه طعم پیروزی را نچشید

                                               

اکنون تنهایم تنهاتر از همیشه می خواهم بروم به جایی دیگر جایی که بازیم ندهند اهالیش.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 15:10 به قلم سیب ترش |