تبليغاتX
سیب ترش

 

فردا روز مرگ احسا س من است فردا سر اغاز بازی زشت عقربه و ثانیه است فردا تولدیست تلخ غمگین و بی صدا.

می خواهم شمعهایش را با اشکهایم خاموش کنم می خواهم طعم  شوری اشکهایم شیرینی مصنوعی کیک را عوض کند.

می خواهم تمام خاطرات زندگیم را که همگی سیاه هستند مانند کاغذ کشی

به سرتاسر اطاقم بچسبانم.

می خواهم خودم تنهاییم بی کسیم و غم و دردم  را درون یک کادر جا دهم

و عکسهایی به یادگار بگیرم.

می خواهم تلخ ترین و بی قافیه ترین شعر تولدت مبارک را بخوانم و موسیقی مرگ را بنوازم.

می خواهم چاقویی که کیک را می برد تیز ترین و درداورترین نگاهی باشد که در تمام این سالها مرا نابود کرد.

می خواهم مابقی مشکلاتی که بر سرم امده را مانند بادکنکی هایی سیاه  باد کنم و بعد با تیزی روزگار ان ها را نابود کنم تا همیشان  بر سرم بریزد و دیگر غمی نماند

بعد از خوردن کیک سراغ  هدیه ها می روم اه چه هدیه های زیبایی یکی از هدیه ها احساس مرده ام است که درون زرورقی زرد برایم اورده اند دیگری روزهای سیاهی است که کاغذ کادویش طوسی رنگ است ان یکی هم زخم هایی است خوب نشدنی که با رنگ قرمز بسته بندی شده است.

همه چیز جالب است و سیاه دیگر جشن تمام شد خیلی خوب بود تلخ گذشت

 اما من هرگز نمی بینم فردا را

امروز چند بسته قرص

                       یک لیوان اب

                                             و تمام ....

امروز جشن میلاد مرگ من است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:16 به قلم سیب ترش |