مرگ ارام ارام در تمام فضای اطاقم قدم می زند به من نگاه می کند و لبخند می زند یک
لبخند زشت که سکوت اطاقم را می شکند .
وقتی یک تبسم کوچک روی لبم نقش می بندد او بلند بلند می خندد می داند عمر این تبسم
کوتاهتر از ان است که بخواهم به خاطرش با او در بیافتم می گذارم راحت و بلند بخندد انقدر
بخندد تا من از صدای خنده اش به خواب روم خوابی ابدی که بیداری نداشته باشد .
سایه ها در حال رفت و امدند . سکوت و سیاهی در فضای اطاق حاکم است .از پنجره نیم باز
بادی می وزد و سایه ها از ترس نابودی فرار می کنند باد حریر سفیدی را که رویم انداخته ام
کنار می زند برگی می بیند و عکس سیبی نوشته بر رویش:

باران می بارد شاید دل اسمان گرفته دیگر کسی نیست که شب هنگام خیره به او چشم دوزد و برایش بگوید از ناگفته ها
((بدورود ای اسمان زیبا او دیگر نیست.منتظر نباش))


