تبليغاتX
سیب ترش
بــــــــــــه نــــــــــــــام او

مگر من از زندگی چه می خواهم .آفتابی می خواهم به بلندای دیوار محبت

که وقتی در روزی تابستان زده پاهای خود را از تخت چوبی حیاط آویزان می کنم

گرمایش تا عمق روحم فرو رود

حوضی می خواهم که گربه ها با ماهی قرمزهایش دوست باشند

من آسمانی می خواهم یک رنگ به وسعت دل دریایی تو

می خواهم چشمان ابری دلت را ببوسم و بگویم بغض بس است چشمه ها سیرابند

سادگی همین جاست زیر ابن درخت سیب بیا با هم روی تخت چوبی بنشینیم

و به نجوای گربه و ماهی بخندیم.

مگر من از زندگی چه می خواهم؟

نه جز اینم آرزویی نیست...

پ.ن:نیســــــــــــــــــــــتم چــــــــند روز .

پ.ن2:تولــــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــارک.اینجا 2 سالــــــــــــــــــــــــــه شد.

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:32 به قلم سیب ترش |


سین مثل سکوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!

فعلا همین .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:59 به قلم سیب ترش